تبليغاتX
کودکانه های زنده یاد سجاد هاشمی

کودکانه های زنده یاد سجاد هاشمی

داستان های کودکان

تولدی خاموش!

سجادم !

سالی دیگر گذشت و باز اسفند ماه شد،ماهی که اگر برای همگان بوی فرارسیدن بهاری نو می دهد ؛اما برای ما یادآور خاطره ای شیرین است که اکنون با غباری غمبار آکنده شده است.

عزیزم !

کاش می دانستی ، چقدر سخت است که تولد پاره تنت را نتوانی جشن بگیری ، چقدر سخت است که باید برای تبریک تولد عزیزت بر سر مزاری خاموش مهمان باشی،چقدر سخت است که باید درب خانه ای بسته را بکوبی و کسی نباشد که بازش کند.

امروز آمده بودم تا به این بهانه ...... اما ..... بسیار سخت است ؛

پس فقط اندوهبارتر از همیشه می نالم که :

فرشته من ! عزیز من ! نوجوون من !

                                                   "تولد چهارده ساگیت مبارک"

                                                                                   دلتنگت هستیم،فراموشمان نکن.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم اسفند 1390ساعت 0:5  توسط خانواده زنده یاد سجاد هاشمی  | 

گفتگوی ماه و خورشید

                         سمانه جان می نویسد :

ماه : سلام خورشید . خوبی ؟

خورشید : سلام . آره خوبم . چه قدر زود آمدی ؟

ماه : مگه نمی دونی توی فصل زمستون ، روزها کوتاه تره ؟

خورشید : آخ ! یادم رفته بود ؛ اما من کلی کار دارم باید زمین را برای اومدن بهار خانم آماده کنم.

 ماه: امشب یکی می شه به نفع تو . 

خورشید: چه طور مگه ؟ اتفاقی افتاده؟

ماه : اتفاق که نه ، ولی امشب می خواد بارون بیاد؛ تو خوشحال نیستی ؟

خورشید : هم خوشحالم، هم ناراحت!

ماه : چرا ؟

خورشید : این درسته که وقتی بارون بیاد دونه ها آب می خورند ، ولی امشب هوا خیلی سرده و ممکنه بارون تبدیل به برف بشه ، اون وقت کار من از روزهای دیگه سخت تر می شه .

ماه : راست می گی ، حالا چکار کنیم؟

خورشید : فهمیدم ! من که دیگه باید برم ، اما یک فکری دارم.

ماه : چه فکری ؟

خورشید : اگه میشه وقتی آقای باد اومد بهش بگو سعی کنه زودتر ابرا رو از اینجا ببره ، قبل از این که بخواد برف بیاد.

ماه : چشم حتما میگم ؛ امیدوارم خوب بتونی بخوابی تا فردا همه جا رو برای اومدن بهار خانم آماده کنی.

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم اسفند 1390ساعت 17:31  توسط خانواده زنده یاد سجاد هاشمی  | 

خداحافظ

خداحافظ ای آبی روشن عشق،خداحافظ ای عطر شعر شبانه                   خداحافظ ای همنشین همیشه ،  خداحافظ ای داغ بر دل نشسته                     تو تنها نمی مانی ای مانده بی من،تو را می سپارم به دلهای خسته                    به شب می سپارم تورا تا نسوزد ، به دل می سپارم تو را تا نمیرد                      خداحافظ ای برگ و بار دل من،خداحافظ ای سایه سار همیشه                       اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم ، خداحافظ ای نوبهار همیشه 

     چهار سال است که با آمدن محرم ، دل من هم مضاف بر اندیشه سوگ مولایمان حسین (ع) ، عزادار داغ دل خود است ؛ در سه سال گذشته هر بار با ایام عاشورای حسینی(ع) و شهادت زینت عابدین ، امام سجاد (ع) مطلبی را به یاد ساعات عروج سجاد عزیز بر صفحه مجازی وبلاگش به یادگار نوشتم ؛ امسال هم که چون سالیان گذشته قصد نوشتن کردم وچندین بار نوشتم ، هر بار نوشته ها را پاک کردم زیرا که با خود اندیشیدم : چرا باید دیگران را به یاد اندوه پایدار دل خودم بیندازم؟در این روزها که هر کس به نوعی گرفتار غصه ها و دردهای خود است چه نیازیست تا غصه مرا هم بشنوند و بر اندوه دلشان افزوده شود؟..... و این شد که ننوشتم و .....اما خجلت زده دوستانی شدم که مرا با ارسال پیامک هاشان همراهی کردند....

   و اکنون که.... و این ساعات که ....( به تاریخ شمسی) دوباره یادآور لحظات پرواز ناباورانه و ناگهانی سجاد عزیزم است ، دیگر نتوانستم یادش نکنم و برای این که با سخنان غمبار و تکراری دلی را نیازارم و از سویی یادش را پاس داشته باشم یکی از نوشته های بزرگ مرد کوچکم را که به عنوان تکلیف درسی ، در آخرین روزهای حیاتش بر صفحه کتابش به یادگار گذاشته ، می آورم و ضمن سپاس از همه آنان که به یادش و به یادمان هستند  ؛ با زمزمه فاتحه ای برای شادی روح همه پرندگان آسمانی و برای سجاد ، فرشته آسمانی من ، تا درب بهشت همراهیشان می کنیم.       

                    درباره بهداشت عمومی ، دو بند بنویس .

 "ما باید قبل از این که بیماری بسیار قوی شود ، به یک پزشک مراجعه کنیم ، آزمایش بدهیم تا ببینیم در ما بیماری هست یا نه ؟ اگر بیماری در ما باشد و خیلی قوی باشد ، ممکن است ما از بین برویم .

مثلا اگر بیماری آسم و دیابت داشته باشیم و دیر متوجه شویم ، معلوم نیست چه شود ؟ مگر معجزه شود.

بهترین کار برای درامان ماندن از بیماری این است که بهداشت را رعایت کنیم تا سالم بمانیم."

سجادم ! تو که بهداشت را رعایت می کردی ..... تو که ظاهرا بیمار نبودی .... پس چرا اینگونه ، به یک باره تنهایمان گذاشتی ؟ کاش می نوشتی چگونه می توانستیم معجزه را ببینیم ؟ وای بر دل ما ... وای ....

     

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام دی 1390ساعت 23:40  توسط خانواده زنده یاد سجاد هاشمی  | 

یک سرگذشت شنیدینی

  سمانه خانم می نویسد :       

       دیروز معلم گفت : بچه ها فردا امتحان ریاضی داریم ، پس سعی کنید تا خوب درس بخوانید.

        زمانی که زنگ خورد ، من هم درسهایم را خواندم و امروز امتحان دادم ؛ امتحان خیلی سخت بود ولی روز شیرینی بود و من امتحانم را خوب دادم . حالا دارم استراحت می کنم .

        آه یادش بخیر زمانی که اینجا نبودم ! من چند سال است که اینجا هستم و هنوز کلاس چهارم مانده ام ! نه، فکر نکنید که من تنبل هستم! ولی انگاری باید تا آخر عمرم اینجا بمانم.

        وقتی بچه ها به خانه هایشان می روند چقدر تنها می شوم ، همه اش به گذشته فکر می کنم ، حالا هم که اینجا هستم زندگی خوبی دارم گرچه از تمام دوستان صمیمی قبلی ام جدا شده ام ولی اینجا هم دوستان زیادی دارم , اما یک مشکلی هست و آن این که  دوستانی که اینجا هستند با دوستان صمیمی خودشان حرف می زنند نه با من و متاسفانه بعضی از بچه ها هم مرا کثیف یا خط خطی می کنند ، یا این که روی من راه می روند ! راستی می دانید من کی هستم؟

       من قبلا یک  درخت بودم، در یکی از زیباترین جنگل های ایران زندگی می کردم ، یک روز که داشتم استراحت می کردم دراین فکر بودم حالاکه پیر شدم چه اتفاقی برایم می افتد ؛که یک دفعه چند نفرآمدند و مرا و تعدادی از دوستانم را قطع کردند .

        بعد هم  ما را به کارخانه چوب بری بردند و در آنجا مرا صاف کردند ؛ اگر گفتید بعد مرا به کجا بردند؟ نمی دانید؟خوب شاید چون هنوز مرا نشناختید نمی دانید...... پس از آن مرا به نجاری بردند .

        محمود آقای نجار ، با حوصله ی تمام کارش را شروع کرد ، اول وسایل کارش را آماده کرد : خط کش،گونیا،اره و ..... با دقت و ظرافت مرا برش داد ،تکه های مختلف را بامیخ به هم چسباند و ... بالاخره از من یک وسیله ساخت ؛ بعد از مدتی چند نفر آمدند و از محمود آقا پرسیدند : "وسیله های ما آماده است؟ " محمود آقا جواب مثبت داد .آن ها گفتند :" ما می رویم ماشین بیاوریم ."

        محمود آقا به من و دوستانم  رو کرد و گفت : " بالاخره ازشما نیمکت های قشنگی ساختم . وقتش است که به مدرسه بروید و وسیله ای مفید و قابل استفاده برای بچه ها باشید."

       آن جا بود که فهمیدم که دیگر درخت نیستم ، بلکه یک نیمکت هستم و به همین خاطراست که من تا آخر عمرم کلاس چهارم خواهم ماند .

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم دی 1390ساعت 11:20  توسط خانواده زنده یاد سجاد هاشمی  | 

حادثه

آقا صادق می نویسد :

دیروز وقتی که رفتم توی کوچه ، دیدم که یک ماشین به دوستم خورده ودوستم 21 کیلومتر!! به عقب پرتاب شده است ؛ بعد سریع به اورژانس زنگ زدم و آدرس را به آنها گفتم ؛ سپس رفتم سر کوچه نشستم و منتظر آنها شدم .

ناگهان صدایی شنیدم ؛ با خود گفتم :این صدای چیست ؟ بله صدای آژیرآمبولانس بود و پس از مدتی کوتاه آمبولانس رسید .

پرستاران دوستم را به سرعت سوار بر آمبولانس کردند و اورا به بیمارستان منتقل رساندند و من هم با آنها رفتم ؛ آنها دوستم را بلافاصله به اتاق عمل بردند .

 بعد از ساعتی انتظار، دکتر از اتاق عمل بیرون آمد و مادر رامین پیش دکتر رفت تا از حال پسرش جویا شود و من هم در این میان یک کم فضولی کردم! تا ببینم دکتر به مادرش چه می گوید و شنیدم که دکتر گفت :خطر به خیر گذشته است.

 من باشنیدن این خبر یک هورای بلند کشیدم و خدا را شکر کردم که حادثه به خیر گذشته است؛ هی! چی می شد اگر این بچه  حواسش را جمع می کرد .

                      خب دوستم از اتاق بیرون آمد من رفتم تا زودتر ببینمش.

                    بچه ها ! شما همیشه مواظب خودتان باشید، باشه؟!

+ نوشته شده در  جمعه چهارم آذر 1390ساعت 20:53  توسط خانواده زنده یاد سجاد هاشمی  | 

اولین روزه سینا

یکی بود؛یکی نبود.غیر از خدا هیچ کس نبود.توی شهر مشهد یک خانه بود که سینا به همراه پدر و مادر و خواهرش زندگی می کرد.خواهرش که سیما نام داشت 11سال و سینا9سال.

روزهای اول ماه میهمانی خدا، ماه رمضان بود.سینا وقتی می دید که پدر و مادر و خواهرش روزه می گیرند او هم تصمیم گرفت روزه بگیرد.

شب به مادرش گفت: می خواهم روزه بگیرم.می شود مرا بیدار کنید؟

مادرش گفت:آفرین.باشه بیدارت می کنم.اما قبل از این که بری بخوابی،بگو می خوای روزه کامل بگیری یا کله گنجشکی؟اگر نظر من را بخواهی می گویم که بهتر است روزه کله گنجشکی بگیری.

سینا با تعجب گفت:چی؟ روزه کامل؟روزه کله گنجشکی؟من که نمی فهمم یعنی چی؟روزه کامل یعنی چی؟ روزه کله گنجشکی یعنی چی؟بعد با خودش فکر کرد و سپس گفت:فهمیدم یعنی این که اگر میخواهی روزه کله گنجشکی بگیری باید کله ات اندازه گنجشک باشد و اگر بخواهی روزه کامل بگیری باید کله ات اندازه سر پدر و مادرت باشد!

مادرش خندید و  گفت : نه روزه کله گنجشکی یعنی این که وقتی سحر ، سحری می خوری دیگه تا اذان ظهر ، چیزی نخوری بعد از نماز ظهر هم ناهار می خوری و باز تا اذان مغرب چیزی نمی خوری و روزه کامل هم یعنی از بعد از اذان صبح تا اذان مغرب چیزی نخوری؛به هر حال تصمیم با توست.

بعد از کمی فکرکردن ،سینا گفت :می خواهم روزه کامل بگیرم و بعد شب بخیر گفت و خوابید.

وقت سحر مادرش او را بیدار کرد و با خواهر و پدر و مادرش سر سفره نشستند.بعد از سحری سینا برای اینکه کمتر تشنه شود مقداری هندوانه خورد و بعد چند لیوان آب نوشید .بعد از مسواک زدن نماز خواند و خوابید .روز بعد ساعت 8 صبح از خواب بیدار شد می خواست صبحانه بخورد که یادش آمد روزه گرفته است بعد با خواهرش با رایانه قدری بازی کرد .

خلاصه بیست دقیقه مانده به اذان مغرب گفت: پس چرا اذان نمی گویند من تشنه ام ؟

خواهرش گفت :چند دقیقه دیگر صبرکن          

سینا صبر کرد تا اینکه اذان گفتند و نمازش را خواند و شروع به خوردن افطار کرد ،در حال جمع کردن سفره پدر سینا پرسید :پسرم چه احساسی داری از اینکه روزه گرفتی؟

سینا گفت :خیلی خوشحالم چون برای اولین بار در عمرم روزه گرفتم.                                                     

                                            (نوشته شده توسط سمانه به مناسبت اولین روزه صادق)

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم شهریور 1390ساعت 19:10  توسط خانواده زنده یاد سجاد هاشمی  | 

تولدی دیگر

من چو از خاک لحد لاله صفت برخیزم              داغ سودای توام سر سویداباشد         

تو خود ای گوهر یکدانه کجائی آخر                   کز غمت دیده مردم همه دریا باشد

از بن هر مژه ام آب روانست بیا                       اگرت میل لب جوی و تماشا باشد

 امروزسیزده سال از آن اولین نگاه می گذرد ؛ از آن اولین گریه و از اولین لبخندها .باز هم  تماشای بهار را منتظریم در حالی که که حسرت دیدار تو بار سنگینی است بر قلب غمدیده ما. امروز به یاد سیزده سال پیش ، به یاد اولین روز ورود تو به این دنیای خاکی و به یاد ورود اولین شادی به خانه ما ، شادمانیم در حالی که نمی توانیم نعمت وجود تو فرشته آسمانی را جشن بگیریم و در حالی که نمی دانیم در این روز باید خرسند باشیم از تولدت یا افسرده باشیم از ندیدنت ؛ روزگار غریبی است که باید تحملش کرد و باید با آن ساخت .

امروز باز مثل سه سال گذشته ، تمام خاطرات خوش با تو بودن را مرور می کنیم ، باز هم از عمق وجود برایت تولدت مبارک می خوانیم ، باز هم مشتاقیم تا ببینیم هدایای تولدت ،تو را شادمان می کند یا نه ؟ باز هم ....برایت گریه می کنیم و هدیه تولد امسالت را یعنی همان کلام الهی را – قرآن را – بر طبق قلب شکسته مان می گذاریم و بر بال فرشتگان به سویت پرواز می دهیم که : الا بذکر الله تطمئن القلوب.

سجادم! پسرم

 

تولدت ، عیدت و همه سرور جاودانه ات مبارک .

به یاد ما هم باش.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اسفند 1389ساعت 22:32  توسط خانواده زنده یاد سجاد هاشمی  |